کرامت؛حکمت؛ایمان

نزدیک تر از ما به ما... تا او راهی نبود، ولی ما در راه ماندیم... در خودمان...

نزدیک تر از ما به ما... تا او راهی نبود، ولی ما در راه ماندیم... در خودمان...

کرامت؛حکمت؛ایمان

*هــوالحکیــم*

دکترینولوژی (یا قاعدة القواعد) دانش تبیین و تشریح قواعد ذاتی حاکم بر خلقت و طبیعت و قواعد ذاتی حاکم بر اعمال موجودات، به ویژه بشر است.

تبیین این قواعد برای جامعه‌سازی الزامی است. لذا موضوع دانش دکترینولوژی، مطالعه‌ی جامعه از حیث «باید»، مبتنی بر قواعد ذاتی حاکم بر خلقت، طبیعت و رفتار موجودات و انسان است.


۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کرامت» ثبت شده است

هو الـــحکیم

خدایا برای زیستن محتاج عقیده‌ام و عقیده‌ام معطوف به معرفت توست. 

خدایا معرفتت را به من الهام کن تا خودم را بشناسم، تورا بشناسم و بپرستم. من عرف نفسه فقد عرف ربه. خدایا در خودشناسی، محتاج کمک تو، در تسخیر شهر وجودم و رهایی از سیطره‌ی شیطان و نفسم. 

ای دل آرام. شهریاری و شهرآشوبی، ثبات و آرامش را با یاد و ذکر خودت بر دلم مستولی ساز و برای تخریب کاخهای نسیان و فراموشی، رازهایم را برتاب و مرا دریاب. دریاب اغتشاش درونم را. 

استبداد نفس تمامیت خواه مدرن و خفقان هواها و هوس‌ها. اختناق درونم که رسانه‌های حواسم، گوش و چشم و قلب و ذهنم را از دریافت و حقیقت و ایمان به سانسور کفر منتهی ساخته است. از رنجی که می‌برم. یله و رها همه چیز بر نفس من مباح گشته است و زمزمه‌ی شیطان مدرن آن را کاملا کرامت نفس من انسان برشمرده است. قیود و غل و زنجیر تمناها و خواهش‌ها، هواها و هوس‌ها در گفتمان جهانی اصالت لذت با بردگی نفس، امکان بندگی و عبودیتت را برایم سخت کرده است. 

ظَلمتُ نفسی. ظلم به نفس خود می‌کنم. دریغ از ذره‌ای عدل و قسط و از جوری که نفس من از من می‌کشد به تو پناه می‌آورم. بپذیر و لحظه‌ای به حال خودم وامگذار. 

جسمم پیر می‌شود و نفسم جوان و برومند با خواهش هایی روزافزون. عرق شرم بر پیشانی تب‌دار روحم نشسته. 

چشمم کور است و کرشمه‌های تو را نمی‌بیند. گوشم ناشنواست و ترنم دف و چنگ و زمزمه‌ی غزل‌های تو را نمی‌شنود. بوی عطر و رنگ سبز تو را حس نمی‌کنم.

 مُهر از قلبم بردار و بینا و شنوایم کن. کلام در جانم بگذار و حکمت از قلبم بر زبانم جاری ساز و مرا برگردان و بپذیر. خدایا در قعر جهنم جهل به خودم و به تو دوزخ و بهشت تو برایم معنا ندارد. 

پروردگارا، ای رب من، 

صیرورت و شدن حق من است و تو بر آن مکلفی که خود را به من بنمایی و مرا بِشَوی. مرا بینا و شنوا و مملو از خودت ساز. مرا از علم به خودت و معرفت به خودم زیاد کن. مرا بشو تا تو را بشوم.


استاد حسن عباسی



***********************************

کاملا بی ربط: جمجمه ات را به خدا بسپار ..... همین




کلبـه کـرامت